بلاخره اولین اقدام انجام شد و دو تا کتاب برای امتحان ارشد خریداری نمودم. واه واه چه قدرم گرون شده کتاب!
دیشب یک ساعتی کتاب زبان رو خوندم
البته فقط مقدمش و روشهای مطالعه بود. از امروز خود درس رو هم شروع می کنم. اگر بتونم هرروز از هر کدوم از درسها یک ساعت مطالعه داشته باشم عالیه.
مثلا صبحها زود بیدار شم یکیشو صبح بخونم و بقیه رو شب.
خلاصه با توکل به خدا شروع کردم و منتظر موفقیت هستم.
برنامه ی سفرمون از دیروز ظهر تا شب ده بار تغییر کرد و آخر سر همون اولی شد.
آقای همسر یه چند روزی مرخصی گرفته که درس بخونه و پدرشون که فهمیدن اصرار کردن اون چند روز رو بره تهران پیش اونا و اونجا درس بخونه . من مشکلی نداشتم درک کردم که پدر و مادرش دلشون میخوادش!
آقای همسر نمیخواد تنها بره میگه منم برم . ولی آخه پس کارم چی! تازه اونهمه روز رو اونجا حوصلم سر میره و مهم تر از همه ی اینا آقای همسر قول داده که دیگه من بیش از دو شب هرگز خونشون نمونم. بنا به دلایلی!!!
هرچی هم میگم خودت تنها برو یه چند روزی بمون میگه نه دلم تنگ میشه نمی تونم طاقت بیارم و تو ازم دور باشی تمرکز ندارم درس بخونم و ...
آخرین برنامه این بود که آخرای هفته ی بعد آقای همسر برن تهران و تا آخرهای هفته بعدش بمونن که من هم به همراه مامانم برم و بتونیم خرید کنیم.
که باز آقای همسر زد زیرش گفت نمیرم!
من دیگه کاری ندارم خودشه و پدر مادرش ... البته وقتایی که میگیم زیاد نمی تونیم بمونیم یا آقای همسر تنهایی نمیره بمونه سنگینی نگاههایی رو رو خودم احساس می کنم که اصلا هم قابل تحمل نیست و عذاب آوره ولی آخه دیگه من چیکار کنم!
فرض کنیم حتی ما یعنی من و آقای همسرم ساکن تهران باشیم. باز هم آیا خواهند خواست ما دایما در خانه ی آنها باشیم ؟ با توجه به اینکه روابط خانوادگی در فامیلهای آقای همسر کاملا سنتی هیچ بعید نیست ولی من تحمل همچین روابطی رو هرگز ندارم که حتی اگر خواستم برم سینما شونصد نفر را دور خودم جمع کنم.
الانم آقای همسر زنگ زد که باباش زنگ زده کجایین؟! یعنی چه قدر مونده برسین تهران!
آقای همسر گفته تبریزیم و باباش گفته شوخی نکن...
اینم باز تقصیر خودشونه که شفاف سازی نمی کنن هرگز! آقای همسر هم فرزند همون خانوادست و هیچ بلد نیست به طور دقیق و واضح منظورشو و البته برنامه ای رو که در پیش داره بیان کنه. مثال عینیش هم اون موقعی بود که گفتن ما هم بریم باغشون که رفتیم دیدیم برنامه تغییر کرده و کسی چیزی به ما نگفته!!!
اولش یه کم ترسیدم که وای نکنه الان ناراحت شدن و ... ولی بعد خودمو جمع و جور کردم و نفس راحت کشیدم و از ذهنم انداختمش بیرون.![]()
پریروز با داداشم داشتیم می چتیدیم یه عالمه عکس فرستادن. عروس خانوم اونجا ترشی درست کرده و یه روزم آبگوشت هم بار گذاشته با ترشی خوردن و تازه موهای داداشی رو هم خودش کوتاه می کنه و کیک می پزه و ... تازه برا داداشم خاگینه ی مدل ما ترکها رو درست کرده بود. ظاهرا اونا خاگینه رو با شیره درست نمی کنن... خلاصه کلی کدبانو شده اونجا :) مامانم هی قند تو دلش آب میشه :دی
خدا رو شکر که پیش هم هستن و شادن.
آقای همسر همه ی روزها رو تا خود امتحان بودجه بندی کرده :دی برای هرروز برنامه ی خاصی گذاشته خدایا کمکش کن که به اون چیزی که میخواد برسه.
امروز آقای نقاش میره بقیه کارشو انجام بده. آخ جون ایشالا هفته ی بعد میریم تمیزش کنیم.
مادربزرگ هنوز خونه ی ماست و سعی داریم بهش خوش بگذره.
هیچ نمی دونم برا مهمونی شنبه چی بپوشم!!! مراسمشون تو خونست ولی معلوم نیست قراره با روسری بشینم یا خانوم ها جدا هستن. منم حساس نمی دونم چی بپوشم نمی تونم با هر لباسی روسری سر کنم و اسمشو بزارم حجاب البته یه بار نشستم فکر کردم دیدم حجاب تن خیلی بیشتر از موی سر برام اهمیت داره اینه که انتخاب لباس مهمه. شاید دو سری لباس بردم با خودم.
دیشب با جیغ بسیییییییییییییییار بنفشی همه رو بیدار کردم :"> نمی دونم باز چرا اینجوری شدم! یه مدت بهتر شده بودم. دیشبم دیدم خواهرم یه بچه گربه دستشه میخواد بندازه رو من. خیلی بدجور جیغ زدم مامانم دیگه بعدش نتونسته بخوابه.
خدایا آخه چرا پس؟!
آقای همسر میگه یه دعایی یادت میدم که سبها قبل از خواب بخونی ... حالا منقصد داشتم برم دکتر چون از خواب پریدنهای صبحگاهیم که هنوزم ادامه داره خیلی اذیتم می کنه.
و در آخر هیچ بعید نیست برنامه ی سفر ما باز تغییر کنه :دی
عمو کوچیکه ی آقای همسر تماس گرفت و ما رو شنبه شب برا جشن نامزدی پسر بزرگش که بیست سالست :دی دعوت کرد. این عموی اقای همسر به همراه تنها عمه خانوم آقای همسر تهران زندگی نمی کنن و ساکن شهری مابین تهران و تبریز هستن.
دیگه نمیریم تهران چون اگرم بریم فقط جمعه رو برای خرید داریم که حتما از بیست و چهار ساعت حداقل چهارده ساعت به خواب و خور خواهد گذشت دو ساعت در خیابانها برای رسیدن به محلهای مورد نظر می مونه هشت ساعت ازین هشت ساعت سه ساعتش به بازدید از مادربزرگ و پدربزرگ شاید هم دو ساعت بازدید از عموی آقای همسر که از کربلا اومدن. عملا مطمئنم حداکثر پنج ساعت برای خودمون خواهیم داشت. تازه روز بعدش باید با اونا بریم جشن نامزدی پسر عمو خان و بعد باز برگردیم تهران و البته هیچ تضمینی وجود نداره که به صورت ام پی تری نریم به شهر مورد نظر که چند ساعتی از تهران فاصله داره.
خلاصه همه ی این حرفها می تونه دلیل قانع کننده ای برای نرفتنمون به تهران باشه. تازه من سه شنبه یه قرار ملاقات مهم دارم و نمی تونم ازون سر زیاد بمونم.
تصمیم گرفتیم که ایندفعه با ماشین خودمون بریم برا جشن نامزدی فرداش هم برگزدیم تبریز و تو یه موقعیت بهتر یه سه چهار روزی بریم تهران برا خرید.
باید با مادر آقای همسر صحبت کنم که مقداری شفاف سازی کنن! آخه اگه فقط خرید آینه شمعدون و لباس عروسه که زمان زیادی نمی بره. اما اگر قصد انجام خریدهای دیگری هم دارن بهتره به من هم بگن.
خیلی دلم میخواد مامانم هم باهام بیاد برا انتخاب آینه شمعدون و لباس عروس.
کم کم احساس می کنم داره دیر میشه. هنوز تاریخ قطعی نشده و هیچی آماده نیست و هیچ اقدام جدی هم صورت نگرفته. امتحان آقای همسر هم در پیشه.
برای امتحان آقای همسر و تحصیلش یه نذره چهل روزه دارم و از عید قربان شروع به انجامش کردم. خدایا ازم قبول کن.
دیشب تا ساعت شش سرکار بودم و الان احساس مفید بودن در رگهایم جاریست.
این هفته تو مدیریت کارهام یه ابتکار به خرج دادم :
من هر روز آخر وقت کاریم کارهایی رو که باید روز بعد یا روزهای بعد انجام بشه تو تاریخ خودش یادداشت داخل سررسیدم یادداشت می کنم. هرکاری که انجام شه روش خط می کشم و تیک می زنم و کارهایی که باقی مونده رو روشون ضربدر می کشم و منتقل می کنم به صفحه ی بعد!
حالا این منتقل کردن گاهی خیلی زیاد انجام میشه و من نمی دونم این کار چه قدر به تعویق افتاده.
از اول این هفته کنار کارهام شماره میزنم . کارهایی که برای اولین بار دارم انجامشون میدم همه شماره ی 1 می خورن و وقتی یک کار شماره یکی انجام نشد و منتقل شد به روز بعد دوباره نوشته میشه اما شماره 2 میخوره.
خیلی تا الان بدردم خورده و با یه نگاه به صفحه ی تاریخ مورد نظر خیلی چیزها دستگیرم میشه!
اینم از تجربم...

سلام!
دیروز به همراه خواهر و مادر و مادربزرگ و دختر دایی و دوستهای دختر دایی رفتیم استخر...
خدا می دونه که چقدر خوش گذشت و من و خواهرم و دختر دایی چقققققدر خندیدیم و ورجه وورجه کردیم و مسابقه دادیم و حرکات محیرالعقول انجام دادیم.دیگه وسطاش نجات غریق اومد با خنده گفت بسه چقدر می خندید :)) اصلا هیچی هم نمیشد یه هو خندمون می گرفت و ولو می شدیم تو آب و یا یه هو از شدت خنده ماهیچه هامون شل میشد و تو آب کله پا میشدیم :))))
تازه هر از چند گاهی هم می رفتیم پیش دوستای دختر دایی و مادربزرگم که تو قسمت کم عمق بودن و با زور داشتیم به مادربزرگم که نسبتا هم تپله شنا یاد میدادیم :)) یکی پاهاشو گرفته بود یکی دستاشو یکی زیر کمرشو :))
مامانم هم رفته بود قسمت آب درمانی که کلاس داشت و هی ما رو میدید و خندش می گرفت !
خدا رو شکر خیلی خوش گذشت.
بعدم که من رسما شهید شدم و تا خود صبح خواب بودم. نزدیکای صبح با خواب وحشتناکی از خواب پریدم. داشتم جیغ میزدم و گریه میکردم آقای همسر یه عالمه زد تو صورتم که یهو پریدم. خیلی بد بود... دیدم مامانم و خاله کوچیکه دارن یه چیزایی میگن و حرص منو درمیارن من عصبانی شدم دارم گریه می کنم. یادم نیست موضوع چی بود اما خیلی ناراحتم کرد.
این دختر داییم چون هم دختر عمه ی منه هم دختر داییم :دی واسه همین خیلی شباهتهای عقیدتی و اخلاقی رفتاری باهاش داریم و با من و خواهرم خیلی راحته واسه همین وقتی یه جا باشیم حسابی بهمون خوش میگذره انصافا خودشم دختر خوبیه ... احتمالا جذب شرکت ما بشه :دی به بابا پیشنهاد دادم حالا باید با خودش صحبت کنم.
ماشین دوباره مشکل پیدا کرده! روغن ریزی... خرجهای داشتن ماشین خیلی زیاده تازه بیمه بدنش هم داره تموم میشه... خدایا کمکمون کن.
صبح آقای همسر رفته بود که ماشین رو بزاره تعمیرگاه برگشتنی (یرالما یومورتا) سیب زمینی تخم مرغ! خریده بود عاشق این ترکیب غذاییه... خلاصه باهم خوردیمش البته به خانوم همکار هم دادیم و آقایون همکار هم رفته بودن بیرون.
امروز باید برم کم کم وسایل و لباسایی که باید بردارم رو آماده کنم. هنوز نمی دونیم با چی بریم تهران... البته صد در صد که با ماشین خودمون نمی ریم می مونه قطار و هواپیما و اتوبوس... قطار رو من دوست ندارم. اتوبوس رو هم آقای همسر... از نظر اقتصادی هم با هواپیما رفتن مقرون به صرفه نیست. اینه که نمی دونیم چه جوری بریم.
یه راه فرار کوچولو پیدا کردم که بیام بنویسم.
چه قدر هوا سرد شده! نوک انگشتام یخه! شوفاژها هم که گرما نمیدن احتمالا باز باید بخاری شرکت رو راه بندازیم...
کلی ماجرای تعریف شدنی دارم.
اول عید قربان ...
جمعه عصر رفتیم شهر مامان اینا البته من و آقای همسرم با ماشین شرکت رفتیم چون ماشین خودمون هنوز مشکل دار بود.
اول ذفتیم خونه ی آقاجون بابا عمه کوچیکه به همراه خانوادش و عمو بزرگه و عمو تهرانی به صورت مجردی اومده بودن و برا شام املت خوردیم و گفتیم و خندیدم و خیلی خوش گذشت.
بعد آقای همسر موند پیش بابا و مار فتیم خونه ی خاله برای مراسم عید قربان که برای دختر خالم بع بعی و کادو آورده بودن.
اینقده بامزه بود بع بعی رو با تورهای رنگی تزیین کرده بودن.
و برای عروس خانوم و مامان و باباشو برادرش خانواده ی داماد هدیه آورده بود. من هیچ ازین مراسما سر در نمیارم و ترجیح میدم هیچی نگم و خدا رو شکر می کنم که فامیلام دور هستن و ازین خاله بازیها نداشتم و اگرم کادویی فرستاده شده در خفا و برای خودم بوده.
دخترخالم رفته بود آرایشگاه و شنیون هم داشت خانواده ی داماد هم ای یه مقداری دستی به صورتشون کشیده بودن ولی خانواده ی عروس که ماها باشیم ساده بودیم خاله ها که اصلا آرایش نداشتن و زندایی ها هم یه مقدار ما نوه ها هم در حد متوسط... و بخاطر آقاجونم هیچ آهنگی هم پخش نشد و هیچ حرکت موزونی انجام نشد.
من تو مراسم به شدت احساس بدی به خودم داشتم احساس اینکه چاق و بد هیکلم!
تازه چون النگو هندی هامو دستم کرده بود موقع درآوردنشون کلی زخمی شدم :(( اگه بازم بریم ارومیه حتما میرم یه سایز بزرگترشو میخرم.
گردنبند آدمک نانازمو هم انداخته بودم با انگشتر نشون کلا هیچ علاقه ای ندارم مثل خانومهای جا افتاده یا تازه عروسهایی که احساس زن بودنش خیلی زیاده از جوهرات اون مدلی استفاده کنم فرقی هم نمی کنه طلا باشه یا فلزات دیگر... حتی اگر توانایی مالی داشته باشم و بخوام طلا هم بخرم باز مدلای فانتزی خواهم خرید.
خوشم نمیاد خانومانه باشم. دوست دارم هنوز شبیه دخترهای هیجده تا بیست ساله باشم با همون شیطنتها و کله شقی ها ... لباسهای اسپرت و شاید تیپ عجیب.
دختر داییم هم اومده بود. ویار شدیدی داره و الان دو ماهی هست که خونه ی مامانش میمونه و شوهرش چند وقت یه بار میاد دیدنش.صد در صد تو اون شهر کوچیک بیشتر از تهران آرامش داره و برا خودش و نی نی گولوش هم خوبه. نی نیش دختره :) خودش خیلی دختر دوست داشت از پسر بچه خوشش نمیاد. احتمالا هفته ی اول اسفند نینیش میاد این دنیا.
آخر مهمونی آقای داماد رو هم ملاقات کردیم. یه سال از من کوچیکتره و خجالتی و مودبه البته اولش همه این جورین :دی
امیدوارم خوشبخت شن.
فردا صبح ساعت نه رفتیم سر خاک پدربزرگم و مادربزرگم ... بعدم من و خواهرم و آقای همسر برگشتیم تبریز و مامان اینا هم به همراه مادربزرگم عصر اومدن.
یادش بخیر هرسال شب عید قربان همه ی نوه ها می موندن خونه ی آقاجونم اینا و مادربزرگم یه ظرف حنا درست میکرد... صبح زود قصاب میومد قربونی رو می کشت و بعد کم کم بساط خوردن به پا میشد... خدا میدونه چه شور و نشاطی داشت اون روزا.
آقاجون پدریم هم بعد از فوت مادربزرگم دیگه گوسفند نخرید فقط جگر میخرید که هرکی بره بتونه بپزه و بخوره که ما هم عجله داشتیم و نرفتیم.
یه اتفاق جالب دیگه!!!
از دو روز قبل عید قربان بابای آقای همسر پیگیر این بودن که همسرم بره برای من گوسفند بخره مادرشون هم همین طور... که آقای همسر گفته که نمیشه و عید قربان خونه نیستیم باباشون پیشنهاد سکه دادن.
روز عید قربان هم هردو یعنی مادر و پدر آقای همسر کلی مهربون حرف زدن و گفتن دلشون میخواسته گوسفند بخرن برام بیارن اما نشده و ازین حرفا...
خیلی جالبه این سومین عید قربان دوران نامزدیه و این اولین باره این حرفا رو میشنوم!!!
یا حرفهای اون روز آقای همسر با مامانش اثر بخش بوده.
یا اینکه برای سه تا دختر نامزد عمه خانوم بع بعی و مخلفاتش اومده و اینا به فکر افتادن.
خلاصه بیشتر ازاینکه برام لذتبخش باشه. جالب بود که اینجوری میگن!
آخر هفته میریم تهران تا یکشنبه. مادر آقای همسر گفت لباس مجلسی ببرم که شاید جشن پسرعموی آقای همسر باشه. امیدوارم نباشه چون اینجوری همه وقتمون تلف میشه و باز به کارامون نمیرسیم.
همش دنبال یه فرصت هستم که بگم لباس عروسمو تبریز بدوزن برام.
چند شبه همش خواب عروسی خودمونو می بینم و باز مثل جشن نامزدیمون که خیلی استرس داشتم خواب می بینم یا هیچی آماده نیست یا یه مشکلی پیش اومده و... خلاصه خواب راحت ندارم.
کارهای شرکت هم دیگه هیچی!!! هر چند روز یه بار صبح زود مثلا پنج اینا از خواب می پرم و فکر می کنم کار انجام نشده ای دارم.
خدایا کمک کن.
یه مسئولیت سنگین که اولین باره وارد پروسه ی کاریش شدم و از آبان شروع شده و آخر آذر نتیجش معلوم میشه رو دوشمه. بیشتر استرس اونه که داره اذیتم میکنه. خیلی چیزها یاد گرفتم اما خیلی هم استرس کشیدم. خدا می دونه چه قدر انرژی صرفش کردم.
...
دیروزم ماشینمونو بردیم مکانیکی و تعمیرش کردیم خدا رو شکر انگار درست شده. برگشتنی ماشین درست جلوی تعمیرگاه خاموش شد! بنزین نداشت سه چهار لیتر از یکی بنزین گرفتیم و راه افتادیم... از رو پل کابلی تا خود توانیر ترافیک وحشتناکی بود ( گلی می دونه کجا رو میگم) فکر کردیم شاید تصادف شده! ما هم بنزین نداشتیم و همش نگران بودیم...
جلوتر که رفتیم دیدیم کاروان همراه عروس دارن یه ماشین عروس رو همراهی می کنن و اونا هم با ناز و آروم دارن حرکت می کنن... فکر کنین چند نفر رو معطل کرده بودن!!! خدا می دونه چند نفر فحششون داد و چند نفر نفرینشون کرد!!!
خیلی غم انگیزه که شروع زندگیشون به جای دعاهای خیر با لعن و نفرین آغاز شه!
افتخار می کنم به همسرم که بعد از جشن (نامزدی) که از تالار میرفتیم خونه ی مامانم اینا، به همه ی مهمونا گفت لطفا کسی بوق بوق نکنه و ترافیک ایجاد نکنه... شادی کردیم اما مثل انسان!
امروز روز بسیار خوبیه فقط هوا یه کم یه جوریه... نه ابریه نه آفتابی... کاش ابری شه و یه چیزی هم بباره.
دیروز آقای نقاش رفت خونمون رو رنگ کرد عصر هم کارش تموم شد. رفتیم با آقای همسرم ببینیم چیکار کرده که دیدیم خوب شده. فقط یه قسمتهای کوچیک از دیوارهای حموم و دستشویی رو که نم پس داده بود لکه گیری کرده یعنی کل دیوار رنگ نکرده و یه قسمت از دیوار پذیرایی (یا نمی دونم هال یا نشیمن! چون برای هر سه شون یه فضای نستا کوچیکه :دی حالا تو اینکه اسمش چی میشه موندم) که مستاجر قبلیا انگار مبل گذاشته بودن و مبلاشونم انگار صورتی یا زرشکی بوده یه تیکه دیوار کلا اون رنگی شده گفته بودم اگه تونست اونجا رو هم لکه گیری کنه که کرده و کارشم خوب بود خیلی.
خلاصه ما که دیدیم اینقدر کارش خوبه گفتیم یه دستی هم به اتاق خواب بکشه آخه یه جاهاییش سیاه شده بنابراین یا امروز ظهر یا یکشنبه میاد که اون کارها رو هم انجام بده و خلاص!
پروژه ی لحاف تشکها که از تابستون در حال اجراست بلاخره امروز تموم میشه.
ایشالا هفته ی بعد میریم تمیز کنیم و بعد هم کم کم میخوام هر چی دم دستمه ببرم حتی لباسهایی که زیاد دم دستی نیستن یا کیفها و کفشها... اولا می گفتم اه آخه چرا مامان اینهمه عجله داره واسه اینکه وسایلمونو زود بخره اما الان جوری شده که خودمم دوست دارم زود چیده بشه.
اگه تا آخر بهمن ماه همه چی آماده بشه خیلی خوبه.
البته فعلا تاریخ قطعی نشده که اونم با تایید نهایی سالن مشخص میشه.
جمعه میریم شهر مامانم اینا . هیچ دلم نمیخواد برم دلم تعطیلی و وقت گذرانی برای خودم میخواد. الان سه هفته ست که من آخر هفته هام برای خودم نیست...
جمعه برای دخترخالم بعبعی میارن :دی ما هم دعوتیم. هیچ موسیقی یا بزن و برقصی نخواهد بود خسته کننده میشه خیلی! چه قدر بشینیم بهم نگاه کنیم مخصوصا که فامیلها جدید هم هستن و انرژی زیادی میبرن.
خدا کنه دخترداییم هم بیاد احتمالا نینیش وسطهای اسفند بدنیا خواهد آمد .
از طرفی آقای همسر نمیخواد من برم. منم گفتم به نظرش احترام میزارم هر چی که باشه. امیدوارم موافقت کنه. اگه الان برم هم دیدارها تازه و تا چند هفته نیازی نیست برم ( بیشتر به خاطر آقاجون بابام میرم چون مادربزرگم هفته ی آینده میاد خونمون یک هفته ای بمونه) هم به مراسم دخترخالم میرم.
راستی بلاخره مبلغ باقیمونده ی رهن خونه رو هم به دایی جان دادیم. انگار باید اجاره هم بدیم! صد دفعه گفتم نباید با فامیل وارد روابط تجاری شد. این دفعه رو مجبور بودم . تمام حساب کتابهای پس اندازانم بهم ریخت و فقط خدا کنه مساله مالی پیش بینی نشده ای پیش نیاد. الان فقط سه تا چیزه که باید براشون پول نسبتا زیاد پرداخت شه یکی قسط دانشگاه بابت وام ازدواج آموزشگاه رانندگی و قسطهای شش ماه عقب افتاده امام رضا:((
خدایا توکل می کنم به خودت و اصلا ذهنمو مشغول نمی کنم.
درس که هیچی نمی خونم. نمیشه نمی دونم چرا شبها اونقدر زود خوابالو میشم مگه اینگه قهوه بخورم.
کلا هیچی رو نظم نیست و هر روز دارم دعا می کنم که خدایا زودتر بریم خونه ی خودمون.
این نوشته مال دوشنبه ست که بعدش اینترنت خراب شد و ....
اینکه احساس مفید بودن داشته باشی خیلی لذت بخشه.
برعکس روزهایی که فکر می کنم وقتم بیهوده پریده و بدجور قاط میزنم.
دیروز و پریروز هم تو خونه هم تو شرکت بدجور احساس بیهوده سپری کردن وقتم رو داشتم. اما امروز بسیار پر انرژِی شروع به کار کردم. الانم خیلی حالم خوبه. صبح کلی از کارهامو انجام دادم و بعدم رفتم بانک یه کار استرس دار داشتم که انجام شد یعنی یه قورباغه ی نسبتا زشت و درشت رو قورت دادم... به به
البته تو بانک یه اتفاق افتاد که کل افراد موجود در اتاق که سه نفر بودن به کار من خندیدن و خودمم ، هم خندم گرفته بود و هم خجالت کشیدم.
موضوع مربوط میشه به: برگه ای که داداشم و مامانم باید امضا میکردن و من فراموش کرده بودم... از وقتی داداشم رفته من امضاشو می زنم.... گفتم ببرم مامانم امضا کنه بیارم. امضای داداشم رو هم زدم :دی مامانم هم تو ماشین منتظرم بود. بعد از تکمیل شدن امضاها... آقاهه برگه رو گذاشت رو میزش یه نیگا به برگه انداخت یه نیگا به من! بعد زد زیر خنده ... گفت خانوم فلانی تا جایی که من می دونم داداشت سه ماهه رفته سوئد و پایین تو ماشین نیست! اینو گفت و خندش شدید تر شد و من سرررررررررررررررررررررخ شدم... نگو این آقاهه حسابی ما رو میشناسه و من نمی دونستم. خلاصه خدا رو شکر به خیر گذشت.
پریروز یعنی شنبه اولین برف پاییزی بارید و من بسی مشعوف گشتم.
خدایا شکر از صبح همش دارم به آقای همسرم انرژی های مثبت میدم که بهتر درس بخونه :)
پارسال آخرهای شهریور ما یعنی من و همسرم بخاطر گرفتن انتقالی همسرم خیلی استرس کشیدیم تقریبا همه فکر میکردن کار نشدنی ... اما من امیدوار بودم بعدها همسرم گفت که خودشم ناامید شده بوده پس معلومه این فقط من بودم که امیدوار بودم و مصرانه از خدا می خواستم درست کنه.
با این وجود بازهم با همون امید و با همون جسارت از خود خدا برای پنج تا حاجتی که دارم دعا می کنم.
واقعا وقتی به چیزی باور داشته باشیم می تونیم خلقش کنیم!
وای خدای من چه هواییه! ناز ماه ملوس دلم میخواد بشینم ساعتها از پنجره بیرونو نگاه کنم یا با ماشین هی تو خیابونا بچرخم یا بهتر از همه لباس گرم بپوشم و کفش مناسب و یه چتر بگیرم دستمو برم تو پارک بین درختها...
من عاشق بارونم...
ابرها اونقدر اومدن پایین که کوهها دیگه دیده نمیشن. وقتی بارون میباره همه چی خوشگل تر میشه. خدای من خیلی ممنون.
ما برگشتیم دیشب ساعت دوازده و نیم بود که رسیدیم خونه.
سفر جالبی داشتیم.
سه شنبه عصر حدودا ساعت 4 بود که راه افتادیم... هوا ابری بود و کم کم بارونی شد و من غرق در احساسات نابی بودم... فقط خدا می دونه که بارون با من چه می کنه ... و آقای همسر هی داشت از بارون گلایه میکرد و می گفت رانندگی سخته ...
یه کم که رفتیم حدودا یک ساعت دیدیم ماشین شتابش هی داره کم میشه و پت پت می کنه به اصطلاح داشت ریپ میزد.
اینجا بود که آقای همسر شروع به غر زدن کرد.هوا هم تاریک شده بود. منم چیزی نمی گفتم می دونستم نگرانه و می دونستم استرس زیادی روشه ولی خوب من یکی از آرزوهای خیلی رویایی و رمانتیکم مسافرت تو هوای بارونی به همراه عشق زندگیم بوده و هست. و حالا آقای همسر داشت همه چی رو خراب میکرد.
تا برسیم به شهری که عمو و عمه آقای همسر ساکن اونجا هستن ساکت بودیم بارون شدید تو کل مسیر می بارید و ماشین همچنان مشکل داشت. خلاصه رسیدیم به شهرشون ... قبل از اینکه بریم خونشون یه جا وایستادیم و آقای همسر باهام صحبت کرد منم تقریبا عصبانی بودم. یه کم باهم حرف زدیم و به ظاهر مهربون شدیم.
ته دلم هنوز ناراحت بودم ازینکه چرا باید با هر مشکلی که پیش میاد آقای همسر خودشو ببازه! مگه مرد زندگیه من نیست؟! اگه اون بخواد اینقدر زود با هر مسئله ای که پیش میاد لحظات زیبامونو خراب کنه و استرس و نگرانی رو وارد زندگیمون کنه که نمیشه ... مشکلات و مسائل برای هر کسی ممکنه پیش بیاد مهم اینه که چه جوری باهاشون برخورد کنیم.
همون شب بارونی که انگار دوش حموم باز بود. کلی ماشین دیدیم از سمند بگیر تا پژو پارس که خراب شده بودن!!! کنار جاده وایستاده بودن بعضی ها کمک می خواستن بعضی ها تو اون بارون کاپوت رو زده بودن بالا و داشتن تعمیر میکردن... خدا رو شکر ماشین ما درسته آروم می رفت و شتاب نمی گرفت اما باعث نشد که تو اون سرما بمونیم کنار جاده.
بهر حال... رفتمی خونه ی عمو و عمه خانوم و دامادها و دخترها اونجا بودن همین باعث شد زیاد حوصلم سر نره گرچه کلا دپرس بودم و حال و حوصله نداشتم.
صبح با صدای بارون بیدار شدم... بسیار لذت بخش و روز زیبایی رو آغاز کردم.
بعد از خوردن صبحونه به سمت تهران حرکت کردیم نزدیکای قزوین باز ماشین همونجوری شد و باز آقای همسر بهم ریخت...
هرچه جلوتر می رفتیم ابرهای سیاه رو جا میزاشتیم و فقط لایه ی نازک و سفید ابر بالا سرمون بود صحنه های خیلی قشنگی دیدم. وقتی پشت سرمو نیگا میکردم و ابرهای پایین اومده و خاکستری رو میدیدم یه احساسات عجیبی تو دلم ورجه وورجه میکرد. هرچی که بود خیلی لذت بخش بود... انگار چیزهایی از قدیم یادم می اومد یا خاطراتی که دوسشون داشتم اما نمی دونستم چی... حس غریبی بود.
ساعت دوازده و نیم ظهر رسیدیم خونه ی همسرم اینا...
خواهر شوهر کوچیکه و مادرشوهرم خونه بودن. نهار خوردیم و خوش و بش کردیم و آقای همسر رفت که ماشین رو نشون مکانیکی بده و من خوابیدم ... حدود یک ساعتی خوابیدم وقتی بیدار شدم ساعت پنج بود سابقه نداشت بتونم ظهر خونه ی اونا بخوابم ولی خوابیدم و خیلی هم فرش و شاداب شدم بعدش.
یه ساعت بعدش همسرم اومد و نزدیکای هفت پدر شوهرم و ساعت نه بود که خواهرشوهرم از کلاس برگشت. برا ارشد شدیدا داره تلاش می کنه .
شب هم دایی بزرگه آقای همسر به همراه خانواده اومدن و خیلی خوش گذشت.
فرداش! صبح رفتیم دو تا سالن دیدیم به همراه مادرشوهر و خواهرشوهر بزرگه و آقای همسر. بعد رفتیم آینه شمعدون دیدیم.
بعدشم رفتیم برای دوست آقای همسر آیپاد 64 تاچ خریدیم. آیپاد منو دادیم که روش نرم افزار نصب کنن.
بعد برا نهار رفتیم خونه ی دایی بزرگه که خیلی هم خوش گذشت.
بعدش من و آقای همسر رفتیم و خواهر شوهرم رفتیم آیپادها رو گرفتیم و رفتیم خونه ی مادربزرگ آقای همسر که دایی بزرگه و مادر شوهرم اینا و عموی آقای همسر هم اونجا بودن. تا 11 هم اونجا بودیم و اومدیم خونه و فردا صبحش رفتیم فکر کنم کوچه برلن و باز آینه شمعدون دیدیم. اما نخریدم چون می خوام فکر کنم و تصمیم بگیرم.
عصر ساعت چهار و نیم راه افتادیم...
آقای همسر دلش شور میزد خیلی... امروز امتحان داشت. و البته نگران ماشین هم بود.
تا نزدیکای زنجان بدون هیچ مشکلی اومدیم. توی راه هم داشتیم فایلهای صوتی درسی آقای همسر رو گوش میدادیم و من کلی در مورد روانپزشکی مطلب یاد گرفتم :)
همون طور که آقای همسر اون سال مقاله های مورد نیاز برای درسهای منو ترجمه کرد و کلی چیز یاد گرفت:)
خیلی خوشحال و شاد تا اونجا اومده بودیم که باز ماشین همون مشکل رو پیدا کرد و ... ولی آقای همسر زیاد به خودش نگرفت ... رفتیم جلوتر که بیشتر و بیشتر شد.
تصمیم گرفتیم بریم داخل شهر هم بنزین بزنیم و هم به یه مکانیکی نشونش بدیم. اما هیچ جا باز نبود. داشتیم نا امید می شدیم که یه هو مرکز شابنه روزی امداد خودرو رو دیدیم بسته بود اما چراغاش روشن بودو شماره موبایل خیلی گنده رو شیشه ی مغازه نوشته شده بود تماس گرفتیم.
یه آقای خیلی با مرام صاحب مغازه بود و گفت داره میاد منتظر شدیم اومد مشکل رو آقای همسر توضیح داد گفت بریم یه دور بزنیم ببینم مشکل چیه. حدودا یه ربع بیست دقیقه با ماشین تو اتوبان به همراه آقای مکانیکی راه رفتیم اما ماشین لوس اصلا دچار اون مشکل نشد که نشد!
برگشتیم مغازه آقاهه پمپ بنزین رو چک کرد و یه نگاه کلی انداخت و گفت اگه من بخوام قطعه عوض کنم شاید به ضررتون باشه چون مشکل دقیقا معلوم نیست همین جوری برین تبریز اونجا کاربراتور رو چک کنن اگر لازم بود عوض کنن. هیچ پولی هم ازمون نگرفت با وجود اینکه کلی از وقتشو در اختیار ما گذاشت.
راه افتادیم و به خدا توکل کردیم... از زنجان تا نزدیکای تبریز اتوبان خیلی سوت و کوره...
نزدیکای میانه بودیم و باد شدیدی می وزید کوههای اطراف پر از برف بودن و هوا خیلی سوز داشت.
داشتیم تو اون تاریکی دوتایی درس آقای همسر رو گوش میدادیم. هر دو خسته و نگران به جلو چشم دوخته بودیم... مخصوصا آقای همسر که استرس و نگرانی خستگیشو دو چندان کرده بود.
منم همش تو فکر عید سال 87 بودم که آقای همسر بعد از تحویل سال این مسیر طولانی رو به عشق دیدن من اومده بود خونمون ... چه قدر وقتی یادم می افته لبریز از عشق و غرور می شم.
که یهو یه صدای غژغژ از چرخا بلند شد و بعد صدای بسیار مهیبی از چرخ جلو اومد قارر وغووور و....
بدجوری نگران شدیم. آقاس همسر واقعا ترسیده بود و همش می گفت ای خدا بسههه بریدم.
جاده خلوت و تاریک بود.
پیاده شد و یه نگاهی انداخت اما چیز قابل مشاهده ای نبود.
راه افتادیم آقای همسر واقعا حالش بد بود. حقم داشت این صدا از چرخها بود و واقعا نگرانی داشت. چند بار بدجور گریم گرفت اما جلوی خودمو گرفتم زیاد نمی ترسیدم اما از اینکه آقای همسر اینقدر نگران بود احساس بی پناهی میکردم.
سعی کردم آروم آروم باهاش صحبت کنم و نزارم نگران باشه ... کاری که موقع رفتن نکردم !
یه کم صدقه گذاشتیم کنار و تا خود تبریز زیر لب دعا خوندم.
شکر خدا صحیح و سالم دوازده و نیم شب رسیدیم.
نزدیکای تبریز که بودیم آقای همسر گفت وقتی میایم تبریز خیلی آرامش دارم. همین حرفش کافی بود تا کل خستگی راه از تنم در بره و همه وجودم پر از عشقش بشه.
خدایا شکرت ...
صبحم با تاخیر اومدیم ساعت نه و نیم اونقدر خسته بودیم که نمی تونستیم از جامون بلند شیم.
این دو سه روز که نبودم مامانم کلی وسیله ریز ریز برامون خریده و صبح با ذوق نشونشون میداد.
بقیه چیزا رو هم خصوصی خواهم نوشت.
امروز قراره نقاش بیاد فقط یه دیوار خونمونو که آب نشت داده بود و خراب شده رو رنگ کنه.
ایشالا این هفته هم تمیزش می کنیم و عکسشو میزارم.

ایشالا امروز عازم سفریم.
صبح ساعت پنج و نیم بیدار شدم و به کارام رسیدم ، ابروهامو خوشگل کردم و وسایلی رو میخواستم از رو لیست گذاشتمشون رو تختم که ظهر فقط بزارمشون تو کیف. اگه بشه زودتر از دو برسم خونه خیلی خوبه...
حالا ظهر فقط باید برم حموم و حاضر شم.
دیروز عصر هم اومدم شرکت و یه دوساعتی اینجا بودم و سعی کردم کارهایی رو تونستم پیش بینی کنم انجام بدم که این دو روزی که نیستم مساله ی غیر قابل حلی پیش نیاد.خلاصه سعی دارم با آرامش خیال برم :)
صبح اینجا هوا خیلی شبیه روزهای زمستونی بود ابری و یه کم مه آلود ولی چیزی نمی بارید. فقط خدا کنه امروز عصر تو راه بارندگی شدیدی نباشه. مامانم خیلی نگرانه که خودمون می خوایم بریم. بار اولمون نیست ولی خوب فصل بارندگی...
وقتایی که میخوام برم مسافرت سعی می کنم کارهایی که رو که وقت نمی کنم در روزهای عادی انجام بدم، انجام بدم :دی
مثلا یکیش لاک زدن و رسیدن ناخن جانهایم. یا اینکه هی فکر کنم به رنگ لباسام و ست کردنشون. یا اینکه تو خونه موهامو چه مدلی درست کنم صاف کنم یا فر بمونه! چی بزنم رو موهام! چه لباسی تو خونه بپوشم.
خلاصه این چیزها با وجود اینکه خیلی لذت بخشه برام اما روزهای عادی اصلا وقتی برای این چیزها اختصاص نمی دم. صبح کلی از خودم قول و قرار گرفتم که از شنبه برای خودم هم وقتی باقی بمونه.
متاسفانه حساب کردم دیدم تقریبا 45 درصد وقتی که خونم پای تی وی به باد میره. خدا رو شکر این شمس العماره تموم شد. البته یک هفته ای بود که ذلنوازان هم میدیدم اونم بخاطر کنجکاوی چون مامان و خواهرم حسابی پیگیر سریال بودن.
البته تو این مدت خوابیدن های خرس گونه عصرگاهیم دیگه به کل ترک شده! مگه اینکه خدایی نکرده خیلی ناخوش بوده باشم!!! که تو این چند وقت پیش نیومد :)
تازه تی وی باعث میشد که حتی نتونم به مادرم هم کمک کنم که این روزها سخت فکرش مشغول وسایل زندگیه من و همسرمه. خیلی دوست دارم تا وقتی تو خونه ی پدریم هستم اونقدر کمکش کنم که اونم بتونه برا خودش وقت بزاره.
دیشب برا شام سوسیس بندری الکی و ناشیانه ای پزیدم که خیلی خوشمزه شد :دی
کلا شامل سوسیس آلمانی و رب و روغن و پیاز داغ و فلفل و زردچوبه و آب میشد.
فعلا همین. دیگه چیزی یادم نمیاد بنویسم. جز اینکه خدای مهربون کمکمون کن که با دلی آسوده و لبی خندان ، دست در دست هم اوایل سال 89 بریم خونه ی خودمون.

انگار دیروز بلاگفا قاط زده بوده. خدا رو شکر که من اونقدر سرم شلوغ بود که اصلا نشد پستی بنویسم.
الان خیلی حالم خوبه اما تا یک ساعت پیش در آستانه مرگ بودم.
دردهای گاه و بیگاه که چندین ساله با منه و فقط شامل سردرد و تهوع و سستی و دردهای خاص خودش بود حالا حدود یک ساله که ضعف و سیاهی رفتن چشمام و از حال رفتن هم بهش اضافه شده!!!
والا نمی دونم چم شده... البته آقای همسر اصلا اظهار نگرانی نمی کنن و همین جای خوشحالی داره.
خلاصه که دیشب از خواب پا شدم که برم یه جایی... :">
همونجا چشام سیاهی رفت و کلا هیچ حسی نداشتم فقط می دونستم دارم می افتم. خیلی احساس بدیه ها!
همه توانمو جمع کردم که شد یه صدای نازک و کم جون که گفت آآآآآآآِ....
خواهرم بیدار بود داشت درس می خوند نگران شده و به دادم رسید.
اما همیشه خدا رو شکر می کنم که این چهار باری که داشتم از حال می رفتم همیشه یک انسان آشنا پیشم بوده. مثلا اگه وقتی تنها تو خیابونم همچین اتفاقی بیافته! یا وقتی تنها تو خونه هستم و یه هو سرم جایی بخوره!
خلاصه خدایا شکرت... هم درد دادی هم درمون.
دیروز عصرمون به خرید گذشت چون صبحش مادرشوهرم زنگ زد و گفت تو اون سفرشون دو تا هم چادر دیدن و خوششون اومده من برم براشون بخرم.
کلا تو خونه ی مادرشوهرم اینا من فقط دو قواره چادر دیدم که برا نماز هستن. و ضخیم و با گلهای ریز هستن.
مامان من چون اصلا از چادر نماز ضخیم و سنگین خوشش نمی یومده همیشه چادر نمازهامون نازک و سبک و گل درشت و رنگارنگ هستن.
یه بار که من چادر نماز خودمو برده بودم تهران کلی خوششون اومد :)
تازه مادر شوهرم پرسیدن که اون تل ها رو خریدم... منم د ر و غ گفتم! گفتم بله...
گفتن پس یکی دو تا دیگه هم اگه مونده بود برو بخر!
گفتم برا خودتون می خواین؟ گفتن برای بچه ها می خوام با لباسهای مختلف استفاده کنن.
دیروز رفتم بخرم . ولی فقط همون تعدادی که اون دفعه سفارش داده بودن مونده بود :دی دیگه نشد اضافه بخرم و البته یه رنگ قهوه ای هم سفارش داده بودن اون دفعه ی اول که الان نبود.
مامانم میگه زشته برو بگرد قهوه ایشم پیدا کن. ولی واقعا وقت ندارم و خیلی راحت می تونم بگم نداشت.
فردا عصر حرکت می کنیم و شام مهمون عموی آقای همسر در یکی شهرهای بین راه هستیم. و صبح زود به سمت تهران حرکت خواهیم نمود.
خوشحالم ازینکه وقتی ا.ن. میاد تبریز من نیستم :دی
ایشالا بهمون یه عالمه خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشیم.
ازینکه داریم با ماشین خودمون دوتایی میریم خیلی ذوق زده ایم. من خودم همیشه برای سفر با ماشین اگر همسفر خوبی داشته باشم پایم.
آقای همسرم قول داده اگر از من از تهران قبول شم اجازه بده سالی یه بار خودم تنهایی با ماشین برم تهران و برگردم. امیدوارم تا اون موقع یعنی تا سال بعد یه 206 سفید سفارشی خوشگل داشته باشیم. ایشالا خواهیم داشت. البته آقای همسر نسبت به 206 تا سال بعد این موقع یه کم مردد نیگا می کنه ولی من با یک لبخند خوشگل جوابشو میدم.
حداقل به قرعه کشی بانکها که میشه امیدوار بود! نه؟
راستی این گودریدز یه سایتیه برای کتابایی که خوندیم امکانات جالبی داره.
می تونید امتحان کنید.
منم یه اکانت باز کردم و کم کم دارم کتابهایی رو که خوندم وارد می کنم.