تبليغاتX
...نبات خانوم مینویسد...©
:) لطفا لبخند بزنید (:
  الان احساس می کنم توی مغزم هی یکی نشسته داره حرف میزنه.

یه قسمت از وظایف من صحبت با همکاران خارجیه که از چین کره و انگلیس هستن. باهاشون بیشتر به صورت اسکایپی یعنی چتی صحبت می کنم گاهی ایمیل و خیلی کم هم تلفنی.

وقتی از طریق اسکایپ باهاشون صحبت می کنم بین همکارای خودم که کسی نمی فهمه من دارم چی تند تند تایپ می کنم. شایدم پیش خودشون فکر کنن دارم وبلاگ می نویسم :دی

ولی واقعا این موقع ها که میرسه مغزم خیلی خسته میشه. مخصوصا وقتی که مشکلی هم وجود داشته باشه.

یه کم پیش داشتم پیش خودم غرغر می کیردم که اه چه قدر کار چه قدر نگرانی چه قدر اذیت بشم آخه...

بعد دیدم واقعا دارم بی انصافی می کنم! کار یعنی همین یعنی زحمت کشیدن و پیش رفتن نمیشه که دست رو دست بزارم و بعد پول بیاد تو جیبم ... بعد روابط اجتماعیم بالا بره ... بعد بتونم به جاهایی که آرزوشو دارم برسم.

این از کار! تونستم خودمو راضی کنم...

اما نگرانی... که واقعا بیخوده! الکی دارم فقط خودمو با این استرسها از بین میبرم. من تو این زمینه ی تجارت یک تازه کارم و هیچ اشکالی نداره اگر کار اشتباهی انجام بدم همه ی اینها میشه یه تجربه ی پر فایده برای آیندم.

اگر استرس و نگرانی هم نداشته باشم دیگه اذیت هم نمیشم و از محیط کارم لذت میبرم.

چند هفته ای میشه که صبحها ساعت شش از خواب می پرم و همش احساس می کنم یه کار انجام نداده دارم بعد هی فکر می کنم و دوباره خوابم میبره.


کلاس یوگایی که ثبت نام شدم از طریق مادرجان امیدوارم خیلی زود شروع بشه.

برای درسام هیچ کاری نکردم واقعا نمی رسونم واقعا دنبال مدرک نیستم هیچ ارزشی نداره برام که فوق بگیرم یا نه فقط میخوام چیزهایی رو که به دنبالشونم علمی تر یاد بگیرم اما نمی دونم چرا پدر مادرها اصلا درک نمی کنن... البته خوب تجربشون بیشتره ! شاید راست میکن که اگه برم دانشگاه برا خودم بهتر خواهد بود.

پریروز آقای همسرم برای خرید اسفنج برای ماشین میره بازار و ....

ذوق زده میشه کلی خرید میکنه. اونورای شهر زندگی خیلیییییی در جریانه :)

دو تا لباس برا من میخره یه کت و یه پیرهن سفید

یه مغز گوساله با یه زبان گوساله...

مقداری هم دستمال کاغذی فله ای : دی

وقتی خریداشو نشونم داد مرده بودم از خنده خییییییییییییییییییلی بامزه بودن ولی آقای همسر هنوزم فکر میکنه خنده های به علت مسخره کردن بوده...

خلاصه که خیلی خوشم اومده بود....

پریشب مامان مغز رو پخت همه باهم ساندویچ مغز خیلی خوشمزه ای خوردیم.

دیشبم جای همه خالی زبان رو خوردیم.

که البته اینجانب هم نحوه ی طبخشون رو یاد گرفتم!

دیگه اینکه همین

ایشالا امروز هم ماشینمونو تحویل میگیریم.

به تبعیت از شمشاد عزیز:

طریقه ی پخت مغز گوساله ی مرحوم:

یک عدد مغز

یک عدد پیاز متوسط

جعفری خرد شده  سه  چهار قاشق غذاخوری

زرد چوبه یک قاشق مربا خوری ( البته اینم بسته به نوع زرد چوبه داره که رنگش چه جوری باشه)

نمک هم بسته به ذایقه

آب هم به میزان لازم

بچه کرفس خرد شده هم دو سه قاشق غذاخوری ( منظورم اون کوچولوهای وسط کرفسه به همراه برگهای تر و تازه)

اینا رو باهم میزاریم حدود 30-45 دقیقه بپزه. البته پوسته ی روی مغز رو وسطهای زمان پخت به آرامی با یک چاقوی تیز می کنیم. وقتی کاملا پخت میریزیم تو یه آبکش.

بعد تو یه ماهیتابه خیییییلی کم تا حدی که فقط سطح ماهیتابه چرب بشه روغن می ریزیم. حالا مواد داخل آبکش رو میریزیم تو ماهیتابه و له می کنیم با یه قاشق چوبی و چهار پنج دقیقه تفت میدیم و بعد با مخلفات مثل خیارشور و گوجه و سس خردل و هر سسی که دوست داشتیم میل می کنیم.

زبان رو هم بعدا می نویسم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:23  توسط نبات خانومی  | 


بسیار بسیار دلم برای وبلاگم تنگیده بود.

دیگه وسطهای روز فرصت نمی کنم بیام حداقل فعلا که نمیشه. حجم کاریم زیاد شده و علاوه بر اون احساس امنیت کافی هم ندارم!

به صورت پراکنده هرچی به ذهنم بیاد می نویسم.


اولا که طی درد و دلهای من با آقای همسر در مورد رابطه ی خانوادش با من ، ایشون تصمیم می گیرن موضوع رو به خانوادشون بگن... خلاصه یه روزی که مادر آقای همسر باهاشون تماس گرفته بودن آقای همسر گوشه ی سفره ی دلشو باز می کنه و یه نمه از رفتارهای بدشونو تذکر میده.

اولش که فهمیدم چه چیزهایی گفته ترس برم داشت فکر میکردم نکنه مامانش زنگ بزنه چیزی به من بگه و ...

ولی الان که فکر می کنم می بینم کار بسیار عاقلانه ای بوده. اینجوری فکر نمی کنن که من ببو گلابیم! و چیزی حالیم نیست.... و می فهمن که چقدر خانوم بودم که تا الان چیزی نگفتم.

از این به بعد هم باید باهاشون همون جوری رفتار کنم یعنی ناراحتی هامو یه جوری که حرمت شکنی هم نشه به گوششون برسونم.

از این به بعد رابطم باهاشون خیلی بیشتر خواهد شد! بخاطر عروسی و مستقل شدن و این چیزها...

من شخصیتی تقریبا محافظه کار و خجالتی دارم. وقتی تو خود اون موقعیت نیستم کلی خط و نشون می کشم ولی وقتی موقع عمل میرسه می رم پشت سپرم قایم میشم. نمی دونم چی شده که تا این حد از خانواده ی همسرم ترسیدم. حتما باید ریشه یابیش کنم.

باید سعی کنم به این ترسم غلبه کنم. من کسی هستم که همسرم همیشه آرزوشو داشته و البته خانواده ی همسرم تو خواب هم نمی دیدن با همچین خانواده ی خوبی وصلت کنن :دی اما چرا توانایی غلبه بر ترسم رو ندارم؟!

هفته ی بعد می خواهیم با ماشین خودمون که پس فردا آماده خواهد شد بریم تهران ( ازون موقع که آقای همسر تصادف کرده ماشین دست تعمیر کاره )

این که با ماشین خودمون می خوایم بریم خیلی لذت بخشه! هم توی راه کلی خوش میگذره ایشالا هم اینکه اونجا راحت می تونیم برا خودمون برنامه ریزی کنیم و تابع خواسته ها و شرایط اطرافیان نشیم!

چند روز بعد از درد و دلهای همسرم با مادرشون. زنگ زدم حال مادرشوهرمو جویا باشم که بسی مهربان صحبت نمودند و تقاضا داشتند زودتر بریم تهران که تالار رو اوکی کنیم و آینه شمعدون و لباس ببینیم. آقای همسر عزیزم ببین وقتی تو از من حمایت کنی عزت و احترام من پیش خانوادت میره بالا لطفا همیشه به این یه مورد توجه داشته باش خیلی ممنونم.

آینه شمعدون! دلم خیلی ازون نقره های تبریز که گلهاش دونه دونه و دست سازه میخواد. اما سایز متوسطش بالای یک و نیم می باشد!!! حالا ببینیم چی میشه... شایدم خدا یه رحمی تو دل خانواده ی همسر انداخت.

اگر ازونا نشه که بخرم دیگه ازون یکی نقره ها اصلا خوشم نمیاد. میرم سراغ یه چیز فانتزی و ظریف.

تالار! اصلا برام نوع غذا و منو مهم نیست حتی سر سوزن... فقط یه جایی باشه که فضای زیبا و مناسبی داشته باشه . اگر فضای باز هم داشت که چه بهتر!

مهمترین چیزا برام اول عکاس و فیلم برداره بعد آرایشگاه و بعد لباس ...

خوب یه مقدار خودخواهیه ولی خوب فقط ایناست که برا ما میمونه.

دوستان مهربان تهرانی لطفا فعلا در مورد لباس و آینه شمعدون که کجاها برم راهنماییم کنید.

تالار هم خانواده ی آقای همسر لطف کردن و سه جا رو در نظر گرفتن . نمی دونم کار درستیه یا نه! می خوام چیزی رو در مورد تالار تحمیل نکنم زیادم نظر ندم هرچی که کرم و لطف و دست و دلبازی خودشون بود... نمی دونم این کارم باز ازون روحیه محافظه کاریم نشات میگیره یا عاقلانست.

دوست دارم همه ی کارهای مربوط به تالار و لباس و عکاس و ارایشگاه به بهترین نحو و البته سریع انجام بشه و خیالم راحت شه.

خدایا ممنونم که همراهم هستی و شرایط دلخواه و زیبایی رو برام فراهم می کنی.

...

راستی من دیگه نشد آزمونهای اون موسسه آموزشی ثبت نام کنم. بعد از کلی حساب کتاب دیدم بهتره نرم.

ولی تا آخر این هفته میرم هم برای ریاضی هم برای زبان کتاب بخرم. برای ام بی ای کسی می دونه چی خوبه؟

دیگه اینکه خدا رو شکر همین دیروز توسط یکی از همسایه های خونه ی مامانم اینا یه باشگاه ورزشی افتتاح شد! که جاش نزدیک خونه ی من و آقای همسره :)

قراره برم برا یوگا... به طرز فجیعی وزنم داره افزایش پیدا می کنه. روم نمیشه بگم ولی 63 شدم!!!

دارم ورزش هم می کنما هر روز نیم ساعت ولی فعلا اراده ی اینکه بعد از ورزش چیزی نخورم رو پیدا نکردم. یعنی بعد از ورزش اشتهام باز میشه و :دی میرم هرچی دلم خواست میخورم...

خلاصه که بد فرم شدم اساسی یعنی باید شش الی هشت کیلو کم کنم که باز بشم سایز 36 !!!

خیلی از لباسام برام تنگ شده.

دقیقا از اوایل امسال من هی وزنم رو به افزایشه نمی دونم چرا... شاید چون یه هو حرکتم کم شد کلاس حرکات موزونم کم کم تعطیل شد و البته حرکات موزونی که تقریبا هر روز نیم تا یک ساعت با خواهرم برای خنده انجام میدادیم - بخاطر جو سنگینی که بعد از رفتن آقاجونم حاکم شد - تعطیل شد و البته استرسهای جور وا جوری که برا خودم ساختم... همشون می تونن عامل مهمی باشن.

پریروز اتفاقات بدی تو شرکت افتاد یه کار مهم که من باید پیگیرش میشدم دچار مشکل شده بود حالم بسیار بد بود استرس داشت خفم میکرد!!!! شب قبل از خواب کلی با خدا حرف زدم به خودش توکل کردم گفتم خدایا ازتو کمک می خوام که این مساله حل شه خیلی حرفا زدم و خوابیدم... دیروز به طرز معجزه آسایی همه چی حل شد! باید باید باید یاد بگیرم توکل کنم همیشه باید حواسم باشه که من تنها نیستم و یه پشتیبان قوی دارم اگر شیوه ی درست توکل رو یاد بگیریم آرامش خیلی زیادی وارد زندگیمون میشه.

 


این کتاب ساحره ی پورتوبلو خیلی باحاله هر شب یه ربع بیست دقیقه می خونم اما واقعا لذت می برم.

دیگه میخوام برم.

تازه یه چیز دیگه هم باید یاد بگیرم مدیریت زمان و اولویت بندی صحیح کارهام.

دلم پست عکسدار میخواد برم آپلود کنم و نوشته هامو روحدار کنم و بعد برم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:20  توسط نبات خانومی  | 


بلاخره فرصت و شرایط مناسب برای نوشتن پیدا کردم.

هفته ی گذشته بسیار پراسترس و پر تنش و پرکار و قاطی پاتی بود. مخصوصا که چندباری هم گردباد و توفان اومد و همه چی رو ریخت بهم ! ولی خوب دوباره با حوصله همه چی رو درست کردیم و سرجاش گذاشتیم و سعی کردیم خونمونو محکم تر کنیم که با توفان و گردباد داغون نشه...

خلاصه الان که همه چی رو به راهه احساس خیلی خوبی دارم.

اما هدی! و شوق زندگی...

اصلا برام قابل هضم نبود ولی چاره ای جز قبول قضیه نیست... در کل اینکه به همراه عشق زندگیش و میوه ی عشق سفر کرده موضوع رو زیباتر برای خودشون و در عین حال درجه ی درامش رو بالاتر می بره برای اطرافیان.

امیدوارم همچین توفیقی یعنی باهم پرواز کردن نصیب ما هم بشه البته در موقعی بسیار مناسب.


هفته ی گذشته اتفاقات زیادی افتاد!

قسمت اعظم پول رهن خونه پرداخت شد.

آقای همسر بلاخره یه چیزایی رو به مادرشون گفتن. چیزهایی که شاید باید زودتر هم گفته میشد.

و یه چیزهای دیگه.

وقت زیادی برای وبلاگ خونی ندارم بنابراین فقط می خونم و نمی تونم نظری بدم.تازه وقت روزانه نویسی هم فعلا ندارم :(

الانم باید برم .


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:42  توسط نبات خانومی  | 


اینجا وبلاگ دوست عزیزمون هدی ست....

هنوزم می خوام به اینکه اون خبر دروغه امیدوار باشم...

دیشب همش فکر میکردم که چه قدر مرگ نزدیکه و چه قدر ما غافل و مغروریم!

چه متکبرانه از دارایی هامون صحبت می کنیم...

هدی جان به قول گلی خوش به سعادتتون که سه تایی باهم رفتین.


فاتحه ای براشون بخونیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:9  توسط نبات خانومی  | 

 

صبح با خبری که شنیدم بدجور بهم ریختم...


هدی منتظر پست بعدیت هستیم. هدی بیا بگو که هستی.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 10:46  توسط نبات خانومی  | 

پست امروزمو زودتر می نویسم چون به خاطر شرایط خاص امروز شاید دیگه نتونم با خیال آسوده وقت بزارم.

امروز خانوما اومدن اینجا رو تمیز کنن و همه چی قاطی پاتیه.

پنجشنبه و جمعه ی خیلی معمولی داشتم.

پنجشنبه عصر مجبور شدم برم کارگاه و فهمیدم چه قدر خوب میشه اگه گواهینامه داشته باشم و بتونم هر هفته یکی دو روز برم کارگاه... البته اگر توانایی رانندگی تو اون مسیر شلوغ رو داشته باشم.

از وقتی اون خانومهای کارآفرین رو دیدم کلا دیدم نسبت به کاری که انجام میدم عوض شده کلا دیدم نسبت به زندگیم تغییر کرده تازه فهمیدم من چه قدر خودمو با یه سری نمی توانم ها محدود کردم و راه پیشرفتمو بستم.

مثلا بدون اینکه کاری رو انجام بدم اولش میشنم در موردش فکر می کنم و ناخودآگاه یه سری محدودیتها مثل وقت و رفت و آمد و بلد نبودن رو میزارم جلو پای خودمو ... دیگه معلومه ناخودآگاه مغزم هم خودش رو برای انجام ندادن اون کار آماده می کنه و اون فکر هرگز عملی نمیشه.

از وقتی آقای همکلاسی رو دیدم احساس خوبی نسبت به خودم پیدا کردم یه جوری که می تونم به خودم اعتماد کنم که به یه جاهایی از نظر شخصیتی رسیدم همین باعث میشه که بتونم اعتماد به نفسم رو ببرم بالا و راحتتر به زندگیم لبخند بزنم!

نه اینکه احساس کنم من بالاتر از اونا هستم نه! اتفاقا ازینکه شنیدم هر کدوم از بچه ها جایی مشغولن یکی داره برای امتحان دکترا آماده میشه. یکی فلان شرکت کار میکنه... یکی داره فلان جا تدریس می کنه...

اینکه احساس می کنم افرادی که چهار سال از زندگیمو باهاشون در ارتباط بودن و تقریبا تو یه سطح بودیم الان اینقدر پیشرفت کردن و زندگیشون به جاهای زیبایی رسیده احساس خیلی خوبی رو بهم منتقل می کنه حس اینکه منم باید تلاش کنم و تو سرافراز کردن این گروه 28 نفره سهمی داشته باشم.

دیشب به مناسبت تولدمون مامان و بابا و خواهرم شام مهمون ما بودن . رفتیم پدر خوب و پیتزا زدیم به رگ.

فعلا وقت نکردیم برا خودمون تولد بگیریم. مامان دیروز می خواست کیک بگیره که ما اعلام آمادگی نکردیم چون واقعا حسش نبود. درسهای آقای همسر و بستری بودن پسرعموش وقت زیادی از همسرم میگیره.

دیروز تولد داداشم بود. زنگ زدیم و تبریک گفتیم.

به جز دوسال اول زندگیم که داداشم هنوز به دنیا نیومده بود تولدهای من و داداشم همیشه باهم برگزار شده. ولی امسال از هم دوریم. همیشه من و داداشم برای هر تازه واردی تاریخ تولدهامون رو به عنوان یه موضوع جالب مطرح میکردیم: اینکه دو سال و دو روز تولدامون باهم فاصله داره.

تو یه برهه خاص همه فکر میکردن من و داداشم دو قلوییم... و بعدش دیگه داداشم بزرگتر از من میزد قیافش. و انصافا خیلی جاها برام نقش برادر بزرگتر رو بازی کرده. رابطه ی عاطفی خیلی قوی باهم داریم. خیلی همدیگرو دوست نداریم :دی خیلی جاها باهم مخالف بودیم و خیلی هم دعوا میکردیم اما وابستگیمون بهم خیلی زیاده. 

دخترخالم هم به سلامتی دیشب به جمع متاهلان پیوست. ایشالا خوشبخت شن.

دیروزم:

ورزش: بازم نداشتم اه ای دختر تنبله چاق :((

خواب نیم روزی: نداشتم! آفرین

مطالعه: خیلی داشتم. البته همش غیر درسی.

کتاب ساحره ی پورتوبلو رو شروع کردم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:29  توسط نبات خانومی  | 


قرار ملاقات برای امروز بود.آقای همکلاسی اومد و کلی یاد ایام قدیم کردیم. ایشون هنوز با دانشگاه در ارتباط هستن و بنابراین از بچه ها و اساتید یه عالمه خبر آورد برام!

شرکتی که میخواد بزنه فعلا در حد تئوریه، ولی یه کتاب تالیف کرده و کتابش چاپ شده! خیلی عالیه...

تازه ازدواج کرده و خانومش سال اول دبیرستانه! یعنی ده سال از خودش کوچیکتر... راستش شوکه شدم وقتی شنیدم.

از آقای عاشق پیشه گفت که یک سال تمام بعد از ازدواجم دست بردار نبود... گفت کارش به بیمارستان و اینا کشیده ولی بعد از سربازیش حالش داره کم کم خوب میشه.

از گروهمون گفت که هیچ تغییری نکرده! یادش بخیر چه قدر تومار امضا کردیم... چقدر این ور اون ور دویدیم که یه تغییر اساسی تو ساختار گروه بدیم... اما زهی خیال باطل!

خلاصه ملاقات بسیار جالبی بود.


امروز یه جدول ماهانه آماده کردم که مناسبتها و تولدها رو یادداشت کنم و به موقع به اون شخص تبریک بگم.

یه تلفن یک دقیقه ای یا یک اس ام اس زحمت چندانی برای من نداره ولی خوشحالی که برای اون شخص به ارمغان میاره و بار انرژیی که برای من داره خیلی ارزشمنده :)

دیشب اینجا هوا عااااااااااااااااالی بود! رعد و برقهای وحشتناک و بارون شدید.

خدای مهربون مرسی بابت این همه نعمتهای زیبا... عاشق رعد و برقم به به الانم هوا ابریه.

جشن تولدمونو امروز میگیریم.

دیروز همه وقتم پای تی وی رفت!

اه اه اه

دیروزم:

ورزش: :"> نداشتم

خواب میان روزی: نداشتم :) البته هنوزم اذیت میشم. اما بلاخره ترک میشه.

مطالعه : :"> نداشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:52  توسط نبات خانومی  | 


بوس بوس بوس

تولدت مبارک

تولدم مبارک

صد سال به این سالها عزیزم...



امروز یک روز پاییزی ابرآلود خیلی زیبا و نسبتا سرده.

منکه عاشق امروزم.

تهران آخر هفته هم کنسل شد!:دی

وقتی از خدا چیزی میخواهیم خدا حتما برآوردش میکنه من ایمان دارم به اینی که گفتم.

خدای مهربون ممنونم.

خدایا ازین به بعد برنامه ها و مراسم رو برام جوری تنظیم کن که روی هم نیافتن و براحتی من و همسرم بتونیم شرکت کنیم.

خدای مهربون به همسرم توان خوندن بده و کمکش کن که از خونده هاش نتیجه بگیره و امتحان رو با موفقیت سپری کنه.

خدای من هرگز منو به حال خودم رها نکن... خدایا وقتی تو همراهم هستی همه ی سختی ها برام آسونه.


دیروز یک روز پر نشانه برای من بود!

صبح یه ایمیل از یکی از همکلاسی های دوران دانشجویی برام رسید. که یک شرکت زدن و می خوان باهاشون همکاری کنم. شخصی که شرکت زده پسره بنابراین تصمیم گرفتم اول با همسرم مشورت کنم بعد جوابشو بدم که همسرم موافقت کرد.

وجه مالی قضیه اصلا برام مهم نیست فقط دوست دارم بیشتر تو همچین جمعهایی باشم و اطلاعاتم بیشتر شه حالا اگر فواید مالی هم داشته باشه که چه بهتر. بنابراین الان جوابشو فرستادم و احتمالا برا فردا یه قرار ملاقات بزارم باهاشون.

و یه اتفاق جالب دیگه:

از بین فاکسهای فراوانی که برای تبلیغ و شرکت در همایش و ... این چیزا میاد و اکثرا به عنوان کاغذ باطله دور ریخته میشه. چند روز پیش یکی از همین کاغذها به عنوان کاغذ باطله رسید دستم که پشتش یه چیزهایی بنویسم.

دیدم یه گردهمایی برای بانوان... خیلی شوخی شوخی به مامانم گفتم بریم و مامان جدی گرفت و ما دیروز عصر رفتیم اونجا!

همه خانوم بودن! همه جزو زنان برتر کارآفرین... اینکه چه قددددددر انگیزه و انرژی برای فعالیت گرفتم رو فقط خدا می دونه خانومهایی که پزشک مهندس دیپلم دکترادار همه بینشون بودن و من چقدر خوشحال بودم از قرار گرفتن در همچین جمعی....

این دوتا مورد دیروز رو نشانه و تابلو راهنمایی از جانب خدا می دونم برا رسیدن به آرزوهای زیبام.

تصاویری رو که از بچگی تو ذهنم نقش بسته به واقعیت تبدیل خواهم کرد. من باید بتونم. من می توانم.


یه اتفاق جالب دیگه!

خدایی این خیلی جالبه برام...

من همیشه تو خواب با جیغهای گاه و بیگاهم اطرافیان رو مورد لطف قرار میدادم اما دیشب ( البته نزدیکای صبح) با صدای خنده ی خیلی نازم :دی (نوشابه) آقای همسر رو مورد عنایت قرار دادم!

یه خواب بامزه میدیدم و داشتم تو خواب می خندیدم که با صدای همسرم که خواب آلود داشت می گفت نبات خانوم چی شده به چی می خندی بیدار شدم و خندم هم قطع نمی شد :))

الانم یادم می افته از حسی که داشتم خندم میگیره و دلم میخواد باز همون جور از ته دل بخندم.

خوابم زیاد به نظر خنده دار نمیادا : خواب میدیدم خواهرم اشتباها از زبان مداد اتود یه نامه نوشته یا انشا... درست یادم نیست قضیه چی بود.

بعد از این خندم که خوابیدم خواب ریاست محت رم جم.هوری رو دیدم!!!!!!!!!!!!!

خلاصه امروز روز زیبایی می باشد.

راستی من چهار و نیم صبح بدنیا اومدم و همون موقع ها بود که داشتم می خندیدم! چه جالللللب! همین الان کشفیدم.

این اتفاق بامزه رو به فال بسیار نیک میگیرم.

خدایا شکرت....

پسر عموی آقای همسر مریضه دارن میارنش اینجا بستری شه.

همه ی عموهای آقای همسر و پدرش نگران هستن.

موبایل همسرم هم باتریش تموم شده و خاموشه! صبح پدر شوهرم زنگ زدن و تلفن بیمارستان رو خواستن که من نداشتم. راستش فکر کردم زنگ زده تولدمو تبریک بگه و خیلی تو ذوقم خورد که هیچی نگفت :دی

ولی خوب اصلا ناراحت نشدم چون می دونم خیلی نگرانه پسر برادرشه و صد در صد یادش رفته .

خدای مهربون خودت به همه ی مریضها شفا بده .

من یک دختر شاد و پرانرژی هستم که همه ی وجودم سرشار از انگیزه برای رسیدن به موقعیتهای دلخواهمه.

دیروزم:

ورزش : نداشتم !

خواب میان روزی : داشتم اما 20 دقیقه و کاملا کنترل شده :)

مطالعه : از نوع غیر درسی نیم ساعت.



+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:5  توسط نبات خانومی  | 

امروز خیلی کم کار داشتم و دارم... بنابراین حسابی دارم نفس می کشم.

دیروز عصر با مامان رفته بودیم بیرون ازونجام رفتیم یه مغازه ی لوازم خانگی و کلی توش گردش کردیم. یه یخچال خوب دیدیم و با یه اجاق گاز 4شعله ی خوشگل. خیلی یخچاله دلمو برد درسته یخساز وآب سرد کن و این چیزا رو نداره اما خوشم اومد و همش خدا خدا می کردم اندازش مناسب باشه. یخچاله عروضش 70 بود.

خلاصه اومدیم خونه ، یکی از همسایه های ما زنگ زد که پول شارژ رو با هزینه ی سرویس موتورخونه بیارین بدین. یه بهونه شد که دوباره برم خونه نازمونو ببینم. همراه مامان و همسرم رفتیم.

اولین کاری که کردم اندازه گرفتن جای یخچال بود! 74 سانتیمتر بود و من از خوشحالی بال درآوردم.

و اما اجاق گاز اگز 5 شعله بگیریم یه مقدار از راه ورودی رو می بنده اما 4 شعله خیلی خوب جا میشه. حالا اونم باید اندازه بگیرم ببینم چند سانتیمتره و بعد تصمیم نهایی رو بگیرم.

40 تومن هم پول دادیم به خانوم همسایه و رسید گرفتیم. خانوم همسایه ازین خانومهای مسن باکلاس گوگولی و مامانی بود. خیلی خوشم میاد وقتی خانومهای مسن شیک و مرتب و خوش اندام رو می بینم.

مامان بزرگ خودم به لباسایی که می پوشه خیلی اهمیت میده که خوشگل باشن اما حیف که یه کم چاقه.

هر بار که میرم خونمون بیشتر شیفتش میشم. :)

اولین باری رفتم اصلا خوشم نیومد... دفعات بعد کم کم کم کم خوشم اومد تا الان که دلم میخواد زودتر بریم و ساکن شیم.

برای تاریخ عروسیمون هم نزدیک ترین زمان ممکن رو در نظر خواهم گرفت. اولش می گفتم 16 اردیبهشت اما الان باید با همسرم یه نگاه دیگه به تقویم بندازیم و تاریخ نزدیکتری رو انتخاب کنیم.

دیروز از ظهر سردرد عجیبی داشتم. چشمام می سوخت و احساس جریان فراوان خون تو سرم داشتم . شب ساعت ده و نیم خوابیدم و کلا هیچ کاری انجام ندادم.

اما امروز صبح با احساس بسیار زیبایی از خواب بیدار شدم. هم تو خواب داشتم با آقای همسر حرف میزدم . هم اینکه با نوازشها و صدای مهربون همسرم بیدار شدم :)

دیگه دیگه...

آها مراسم عقد دخترخالم قرار شده خیلی عادی تر از قبل اجرا شه و سفره عقد و اینا نداشته باشن و همش بمونه برا بعد از عید... بنابراین اگر نرم هم هیچ مشگلی پیش نمیاد.

عقد پسرعموی آقای همسر هم فعلا منتفی شده پس به احتمال زیاد ما آخر هفته تهرانیم.

خدای مهربون خیلی ممنونم که کمکم کردی خییییییییییییلی ممنونم.

خیالم خیلی راحت شد استرس خیلی زیادی روم بود.

خدایا همیشه کمکم باش.

آقای همسرم عاشق کشتیه (SHIP)! دیروز با مامانم یه کشتی بزرگ کنده کاری شده دیدیم. خیلی دلم میخواد براش بخرم می دونم خیلی خوشحال میشه. خدایا پولشو برسون که بندتو خوشحال کنم :)

دیروزم :

ورزش: نداشتم :(:(:(

خواب میان روزی: نداشتم! :)

مطالعه : نداشتم:((

راستی پنجشنبه جمعه گذشته من این فیلم رو دیدم. هندی بود و طولانی! بنابراین دو روز براش وقت گذاشتم. البته از نظر من فیلم قشنگی بود... زندگی یک سوپر مدل .

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:17  توسط نبات خانومی  | 

زود اومدم بنویسم و برم.

دیروز عصر به همراه همسرم رفتم برای ثبت نام اما مدارکم کامل نبود. باید تا آخر این هفته ثبت نام کنم. با توجه به حقوق دریافتیم مبلغی که بابت آزمونها باید بدم خیلی زیاده! حدود 91 درصده حقوق پایم :((

ولی تصمیمو گرفتم و می خوام عملیش کنم.

6 آبان یه جا عروسی دعوتیم. 7آبان یه جای دیگه عروسی دعوتیم. 8آبان دو جا برا جشن عقد دعوتیم!

اون دوتا عروسی فامیل نسبتا دورن یکی داداش زن عموم یکی خواهرزاده اون یکی زن عموم. و اما عقدها!

یکی پسرعموی همسرم اون یکی دخترخاله ی من...

تازه برا 8 آبان از یک هفته قبل اون یکی زنعموی آقای همسر برا پاگشا نهار دعوتمون کرده.

تازه مهمتر از همه 6 آبان تولد ما دوتاست!!!

ترافیک بسیار سنگینه...

البته اگر عقد پسر عموی همسرم برا اون تاریخ قطعی بشه دیگه نهار حذف میشه.

و همچنین مادرشوهرم اصرار داشت که حتما یکی دو روزی بریم تهران که تالاری رو انتخاب کردن رو ببینیم و ما آخر این هفته رو انتخاب کرده بودیم.

اما از طرفی نمی دونم دختر خالمو چیکار کنم.

این اواخر من و دخترخالم خیلی رابطمون باهم خوب شده و خالم به مامان گفته از بین همه ی نوه ها فقط منو دعوت کرده! منم بسیار خوشبینانه به این تصمیم خاله و دخترخاله نگاه می کنم. البته منتظرم که رسما دعوتم کنن. البته به مامانم هم گفته به من بگه حتما برم چون یه دونه دخترشه و آرزو داره! و این بین مامان خانوم ساده ی من که می دونسته من جمعه نهار دعوتم اونم تهران نکرده به خالم بگه حالا اگه تونست میاد که اینم یه اعصاب خوردیه گنده شد برام دیروز ظهر...

از طرفی از بین فامیلای مادری فقط دایی بزرگه و خاله بزرگه می خوان برن و اونای دیگه نمی خوان شرکت کنن! بخاطر پدربزرگم. مراسمشون آنچنانی نخواهد بود فقط بزرگای فامل جمع میشن و بزن و برقص نخواهند داشت. دایی هام شاکی هستن که خوب یه چهار پنج ماهی هم صبر میکردین دیگه...

به خوب یا بد نظر دایی ها یا کار خالم کاری ندارم. اصلا اعصاب حساب کتابهای فامیلی رو نداشتم و نخواهم داشتم و ترجیح میدم خیلی آروم دورشون بزنم. هرچند گاهی دامنگیر خودمم میشه و سعی می کنم ساده ترین روش ممکن رو که منو درگیر نکنه انتخاب کنم اما الان انتخاب راه حل خیلی سخت شده!

خدایا عاجزانه ازت تقاضا می کنم کمک کن بهترین تصمیم رو بگیریم که نه سیخ بسوزه نه کباب!


اگر قرار بر تهران رفتن باشه یه سری خرید دارم که باید انجام بدم.

مادرشوهرم دوروز بعد از رفتنشون از تبریز زنگ زد و گفت دو تا تل با چهار پنچ تا گیره براشون بگیرم.

قضیه ازین قراره که من یه تل با بدنه ی فلزی مشکی که روش یه پاپیون پولک دوزیه طلایی داره دارم.

خواهرشوهر بزرگم خوشش اومده بود تو تهران خیلی گشته و پیدا نکرده اینجا که اومده بودن دیدن و چند تایی خریدن. چندتای دیگه هم میخواستن که روز بعد رفتن بخرن که مغازه بسته بود.

حالا به من گفتن بخرم براشون.

مادرشوهرم سفارش کرد که زود برم بخرم که تموم نشه و گفت ما تخفیف گرفتیم و فلان قیمت خریدیم توهم همون قیمتی بخر. ازون روز نشده برم یعنی بد مسیره و همسر جان اجازه ی تنهایی رفتن نمی دن. استرس اینم داره اذیتم میکنه.

کادوی تولد همسرم هنوز آماده نشده.

دیروز عصر چون من یه سری کار داشتم تو شرکت اومدیم اینجا و شب ساعت ده و نیم برگشتیم و کل برنامه ی دیشبم بهم ریخت. البته برگشتنی هم ساندویچ مغز زدیم به رگ برا خواهرمم گرفتیم.

دیرزوم:

ورزش : انجام نشد :(

خواب میان روزی : نداشتم! :)

مطالعه : نداشتم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:46  توسط نبات خانومی  |